ایل قاراپاپاق

تاریخ . آداب . رسوم . فلکلور . منوگرافی

قیام شیخ عبیدالله شمزینی
ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٩  کلمات کلیدی: قره پاپاق ، سولدوز ، قاراپاپاق ، نقده

قیام شیخ عبیدالله شمزینی

 قاراپاپاق قره پاپاق سولدوز نقده سلدوز قاراپاپاخ

شیخ عبید الله شمزینی فرزند شیخ طه از مردم روستای «شمزین» در کناره غربی ارتفاعات میان ایران و عثمانی، به عنوان یکی از شیوخ طریقت در سرتاسر کردستان شهرت زیادی به دست آورده بود. انگلیسی‌ها توان او را در ایجاد یک آشوب و بلوا بررسی می‌کردند، آنگاه او را بطور غیر مستقیم توسط بعضی از مریدانش تحریک کردند که «با وجود شخصیتی مانند حضرت جناب چرا باید دیگران حکومت داشته باشند». برای توضیح زمینه تحریک شیخ از سوی انگلیس، توجه به شرح زیر لازم است.


محمد شاه در منطقه «مرگور» این سوی ارتفاعات مرزی پنج آبادی را به شیخ طه، پدر شیخ عبیدالله بخشیده بود و یکی از دختران او (یا یکی از دختران شیخ عبید) را نیز به عنوان همسر به حرمسرای تهران برده بود، محمد شاه می‌خواست در قبال تحریکات عثمانی‌ها پایگاهی در میان عشایر کرد داشته باشد، از قضا این تدبیر نتایج معکوس داد از طرفی دختر شیخ در دربار پسری آورد نامش را «عباس میرزا» نهادند، وجود این پسر به هنگام صدارت امیر کبیر بهانه دست مهد علیا مادر ناصر الدین شاه گردید، او همیشه به ناصر الدین شاه می‌گفت که امیر کبیر می‌خواهد تو را خلع و سلطنت را به عباس میرزا بدهد. محبت‌های امیر کبیر به این مادر و فرزند که از اینجا رانده و از آنجا مانده بودند باعث سردی شاه از امیر گردید بالاخره عباس را به حکومت قم فرستادند و ساختمان کتابخانه مدرسه حجتیه قم یادگار اوست که برای نشیمن خود ساخته بود[1]، عباس نه خود روی آرامش داشت و نه وجودش برای ناصر الدین شاه آرامشی باقی گذاشت.

 

و از طرف دیگر پس از وفات شیخ طه پسرش شیخ عبیدالله همچنان از آبادی‌های مزبور بهرمند می‌شد و از زمان اعطای آن آبادیها از طرف محمد شاه، از امور مالیاتی نیز معاف بود علاوه بر این مقرر شد که شیخ سالانه پانصد تومان از مالیات دهندگان ناخیه اطراف خود دریافت نماید.

 

با مرگ محمد شاه مهد علیا بر اساس احساسات هووگری، ناصر الدین شاه را وادار کرد که معافیت شیخ را ابطال نماید. ماموران مالیاتی به سراغ شیخ عبید و آنانکه به او مالیات می‌دادند رفتند شیخ از پرداخت مالیات خودداری کرد و آنانی را که برایش مالیات می‌دادند تحریک کرد تا مالیات را به ماموران دولت نپردازند. بدنیترتیب شیخ عملاً یک نیروی مستقل گردید.

 

وی می‌دانست که برای مقاومت در مقابل دولت ایران خیلی ضعیف است، پس در صدد جلب حمایت قدرتهای بزرگ برآمد، از طرفی دست نیاز به دربار عثمانی دراز کرد و چون دو سال قبل از آن در جنگ عثمانی با روسها شرکت کرده و کمکی به عثمانیان کرده بود، در دربار عثمانی منزلتی داشت.

 

دربار عثمانی حاکم ارزنة الروم را برای واسطه گری به تهران فرستاد و چون صورت مسئله از حالت «بذل و کمک» خارج شده بود و ادامه معافیت شیخ از مالیات و برخورداری او از سایر مالیات دهندگان، از موضع قدرت تلقی می‌گردید، دربار تهران به حرفهای حاکم الرزنة الروم وقعی ننهاد.

 

در این بین انگلیسی‌ها به سراغ شیخ آمدند و میان شیخ و «شریف مکه» و «خدیو مصر» رابطه برقرار کردند و حتی او را راهنمائی کردند تا با کنسولگری روسیه در ارزروم و وان تماس حاصل کند، بدین ترتیب یک شخصیت سیاسی مهم از او ساختند، اسلحه و مهمات فراوانی به شیخ رسانیدند.

 

اینک شیخ آماده قیام است و برای انگلیسیها تفاوتی نداشت که شیخ با عثمانیها درگیر شود یا با ایران، آنان آنچه می‌خواستند ایجاد یک قیام و برپائی آشوب بزرگ در منطقه بود و لذا او را در انتخاب، رسماً آزاد گذاشتند و شیخ، ایران را برگزید، او در این انتخاب علاوه بر هر دلیل دیگر سه دلیل داشت:

 

1ـ همانطور که گفته شد خواهر (یا دختر) شیخ با فرزند خود عباس در دربار ایران سخت در عذاب بود.

 

2ـ او می‌توانست در جنگ با ایران از مسئله «تسنن و تشیع» بهره جوید.

 

3ـ ماجرائی در سویوخ بلاغ (مهاباد) رخ داد و توجه شیخ را بیشتر به سوی ایران جلب کرد.

 

در اوایل سال 1297 شاهزاده لطفعلی خان حاکم سویوخ بلاغ گردید، گوئی تحت تأثیر نام خود که یادآور لطفعلی خان زند بود!! به گردن فرازی می‌پرداخته است، البته نه مطابق مردانگی‌های او بل در اذیب مردم و جمع اموال.

 

حمزه آغامنگور از سران ایل منگور ساکن سویوخ بلاغ از نزدیکان او بود رفتار شاهزاده ایجاب می‌کرد که بدون اجازه او به جای دور نرود (و شاید این سیاست از مرکز دیکته شده بود که بعضی از سران عشایر را همواره زیر نظر داشته باشند) روزی حمزه آغا اجازه می‌خواهد تا سری به ایل و املاک خود بزند، حاکم اجازه نمی‌دهد، وی بدون اطلاع می‌رود، حاکم فوراً به تبریز گزارش می‌کند که حمزه آغا یاغی شده است و منتظر دستور تبریز می‌ماند.

 

در این بین شاهزاده اما مقلی میرزا از طرف اقبال الدوله حاکم ارومیه برای بعضی مسائل به سویوخ بلاغ آمده بود، از موضوع خبردار می‌شود و با سعی و کوشش فراوان میان حمزه آغا و حاکم آشتی می‌دهد، بعد از چند روز دستور ولیعهد (مظفر الدین شاه) مبنی بر دستگیری حمزه آغا و اعزام او به تبریز به دست حاکم سویوخ بلاغ می‌رسد.

 

علت صدور حکم عجولانه و بدون ملاحظه، سابقه شرارت بار حمزه بود، او مزاحم دولت و عشایر ایران و هم مزاحم دولت و عشایر عثمانی (عراق) بود، به همین دلیل توسط دولت عثمانی دستگیر و سالها در زندان آنها مانده بود.

 

حاکم به اجرای حکم تصمیم می‌گیرد، حمزه آغا بدون اطلاع از موضوع همراه برادرزاده اش احمد و سلطان چوبوقچی (قلیاندار او) و سه نفر تفنگچی، به مقر حکومت می‌رود، دو نفر از تفنگچیان در بیرون می‌مانند و او با سه نفر وارد می‌شود، میرزا تقی خان منشی، خبر ورود وی را به حاکم می‌دهد، شاهزاده بی درنگ دستور بازداشت او را صادر می‌کند.

 

حمزه آغا در اطاق پائین منتظر اذن ورود بوده که ناگهان مشاهده می‌کند، فراشباشی به همراه فراشی دیگر با زنجیری به دست از پله‌ها پائین می‌آیند، فراشباشی به حمزه آغا می‌گوید: حضرت والا فرمودند که این زنجیر را بوسیده و به گردن بیندازی.

 

حمزه آغا دست به خنجر می‌برد، از اطاق خارج می‌شود در وسط حیاط سربازان جلوی او را می‌گیرند، جنگ خنجر و تفنگ شروع می‌شود، دو سرباز و نیز برادر زاده و قلیاندار حمزه آغا از پای در می‌آیند، خود حمزه موفق به فرار می‌شود و از فردای آن روز به تدارک نیرو می‌پردازد. شاهزاده از تبریز کمک می‌خواهد، محمد حسین خان، محمد صادق خان مقدم و رحیم خان چلبیانلو با نیروئی عازم سویوخ بلاغ می‌شوند.

 

از طرف دیگر شیخ از ماجرا مطلع شده فوراً یکی از «خلیفه»ها ـ مرشد بچه ـ بچه مرشد ـ درویش ـ را که از مردم روستای «خالدار» بود، نزد حمزه فرستاده و او را به سوی خویش می‌خواند.

 

حمزه با نیروهای منگور به نیروهای شیخ می‌پیوندد، بدیهی است که وی قصد جنگ با ایران دارد نه با عثمانی. و این یکی از دلایل دیگری است که در گزینش شیخ مؤثر بوده است.

 

نیروی شیخ در اوایل مرداد ماه با اسلحه‌های انگلیسی کاملاً مجهز می‌شود، شیخ دو لشگر تشکیل می‌دهد. بخشی را به فرماندهی پسر 23 ساله خویش بنام شیخ عبدالقادر و به معاونت حمزه آغا، از طریق سلدوز، سویوق بلاغ و میاندوآب روانه می‌سازد و گروه دیگر را به فرماندهی شخص خود به سوی ارومیه حرکت می‌دهد.

 

هنوز نیروی شیخ از مرگور و ترگور خارج نشده بود که بیوک خان قره پاپاق و محمد آغا مامش خبردار می‌شوند، سریعاً خود را به سویوخ بلاغ رسانیده و با شاهزاده دیدار می‌کنند و پیشنهاد می‌کنند، قبل از آنکه نیروی 2500 نفری شیخ به اینجا برسد، بهتر است به او حمله کنیم و مجال قدرت یابی بیشتر ندهیم. شاهزاده سخن مشخصی نمی‌گوید، آنان ضعف بیش از حد شاهزاده را در امور حکومتی در می‌یابند و کاملاً از او مایوس می‌شوند، به میان ایل خود بر می‌گردند از آن طرف رسولان شیخ مکرر به حضور آنها می‌رسند و دعوتنامه‌هایی را به هر دو رئیس، بیوک خان و محمد آقا می‌رسانند، هر دو در پاسخ شیخ بی طرفی خود را اعلام می‌دارند و قول می‌دهند که مزاحمتی نسبت به شیخ ایجاد نکنند اما وقتی نیروهای شیخ به منطقه سلدوز و مامش می‌رسد، اکثر مامشها طرف آنها را می‌گیرند و حمزه آغا که چنین می‌بیند بیوک خان را تهدید می‌کند: اینک منطقه تو کاملاً تحت اشغال نیروهای ماست و هر چه بخواهیم می‌توانتیم با تو و ایل تو انجام دهیم، یا الله سوار شو و همراه ما بیا.

 

بیوک خان در پاسخ می‌گوید: هم اینک 200 سوار من به ریاست جلال خان در مازندران همراه قوای دولتی در جنگ هستند اگر من به شما بپیوندم، آنها را در آنجا می‌کشند. حمزه آغا در جواب بیوک خان می‌گوید: پس 200 نفر هم همراه ما گسیل کن که اگر از پشت به ما خیانت کردی ما نیز آنها را بکشیم، و گرنه ما نمی‌توانیم شما را در پشت سر خود رها کرده و بگذریم. بیوک خان هیچ چاره‌ای ندیده، عده‌ای از پیادگان خود را به همراه آنان رهسپار می‌کند. حاکم سویوخ بلاغ فکر می‌کرد که نیروهای قراپاپاق و مامش در جلو شیخ خواهند ایستاد و آنان را قربانی و بلا گردان خود می‌دانست، وقتی خبر پیوستن مامش‌ها و نیز نیروئی از قراپاپاق به اردوی شیخ، به او رسید سریعاً به طرف تبریز فرار کرد، همان روز یعنی روز 17 شهریور سال 1297 هجری قمری عملاً مکری و سویوخ بلاغ بی سرپرست مانده و بدون کوچکترین دفاعی قبل از رسیدن اردوی شیخ، جزء قلمرو ایشان گردید.

 

عبدالقادر به سویوخ بلاغ می‌رسد و «خان باباخان» نامی را به حکومت آنجا معین می‌کند و اردو را به جانب میاندوآب حرکت می‌دهد، در نزدیکی میاندوآب نیروی شیخ به هزاران نفر بالغ می‌شود که عده کثیر آنها تنها به خاطر غارت گرد آمده بودند، نه هزار سواره و هشت هزار پیاده مرکب از عشایر: منگور، مامش، پیران، گورگ، زرزا، رمک، فیض الله بیگی، دهبکری و بیگزاده.

 

بیوک خان می‌دانست که بالاخره این شرارت با شکست مواجه خواهد شد و پس از شکست است که قراپاپاق با خطر بزرگی روبروست، زیرا اینهمه عشایر به هنگام برگشت، از منطقه سلدوز خواهند گذشت، بی تردید دهات قره پاپاق را غارت خوااهند کرد، بنابراین باروها را مستحکم نموده، همه مردان ایل را با تفنگ و شمشیر و حتی چماق مسلح می‌نماید، در ساحل دریاچه پایگاه‌هائی ایجاد می‌کند و مقداری اسلحه نیز توسط قایق از جاهای دیگر وارد می‌کند و خود یکی دوبار شبانه به شرق دریاچه می‌رود.

 

نیروی شیخ یک هفته تمام در میاندوآب به قتل نهب مشغول شده و غارت می‌کنند، روز 21 شهریور در حالی که میاندوآب را به طرف بناب ترک می‌کرده‌اند جانداری را در آن شهر باقی نمی‌گذارند، مگر فراریان قبل از اشغال.

 

رودخانه زرینه رود پر از اجساد دختران و زنان و پیر مردان می‌شود، فاجعه‌ای که تنها به موارد استثنائی تاریخ می‌توان قیاس کرد، مردم میاندوآب به پشت گرمی قدرت مرکزی دولت و تبریز و نیز به دلیل دست کم گرفتن عشایر کرد سخت غافلگیر می‌شوند به طوری که کمتر کسی موفق به فرار می‌شود.

 

نیروی غارتگر که چشم همه‌شان را خون گرفته بود غوغا کنان و عربده کشان از میاندوآب به جانب بناب راه می‌افتد، جنایت آنسان بزرگ و هول انگیز است و شرارت به حدی می‌رسد که در بحبوحه شادی و شور، ناگهان بعضی از سران سوارگان و پیادگان عشایر به خود می‌آیند که چه کرده‌اند، کاری که در قاموس هیچ ملت و دولتی نمی‌گنجد و حرکت شیخ سالی است که از بهارش پیداست، این تنها یک شرارت است و نمی‌تواند دوامی بیاورد.

 

آنگاه مشاهده می‌کنند افراد کثیری از هشتهزار پیاده که غارتهایشان را بار شتران و گاوان غارتی کرده‌اند، راه برگشت در پیش گرفته‌اند و حتی بعضی از سوارها نیز ترجیح داده‌اند که به همان غارت کلان قانع شده و دیگر ادامه راه ندهند، از دیدن این وضع به خود می‌لرزند.

 

از طرفی نیز سران عشایر از اردوی دولتی با نیروی عظیم به استقبالشان می‌آید مطلع می‌شوند؛ نیروئی از نظامیان و مردم مناطق، مراغه، هشترود، دهخوارگان، تبریز، بدوستان، اوجان و سراب.

 

ابتدا محمد آغا مامش عنان برگشت می‌چرخاند و بدنبال وی چند نفر دیگر، بدین ترتیب شکاف عمیقی میان ارتش شیخ می‌افتد، همه پراکنده می‌شوند ـ 21 شهریور 1297 هجری قمری ـ.

 

بر خلاف پیش بینی بیوک خان، عشایر مناطق شمال (مناطق غرب دریاچه ارومیه) هنگام برگشتن پراکنده تر و آشفته تر از آن بودند که در اندیشه غارت روستاهای قاراپاپاق باشند، بخش اصلی سواران آنها در کنار عشایر مناطق جنوب (سردشت و مکری) همچنان در خدمت عبدالقادر و حمزه آغا می‌مانند و در انتطار آینده می‌نشینند، پیادگان و بخشی از سواران بطور نامنظم با اموال و کالاهای غارتی از خلال روستاهای سلدوز گذشته و هنگام عبور در سه، چهار مورد به طمع مال مردم حرکاتی از خود نشان می‌دهند، لیکن آمادگی مردان قراپاپاق و طرحهای از پیش تنظیم شده بیوک خان آنان را وادار می‌کند که راه خود را بگیرند و بروند.

 

به هر حال باید کاردانی‌ها و تدابیر هوشمندانه بیوک خان را در این ماجرای بزرگ و بس خطرناک ستود، او در این غائله تنها 800 تفنگ و تفنگدار رسمی (200 سوار و 600 پیاده) در اختیار داشت، همانطور که گفته شد 200 نفر از سواران رسمی وی در مازندران بودند و چون تعداد زیادی از نیروهای افشار ارومیه نیز در مناطق داخلی ایران بودند، او دقیقاً می‌دانست که اولاً حکومت ارومیه برای دفاع از خود نیروی کافی ندارد تا چه رسد که حمایتی از سلدوز بنماید و همانطور هم شد، نیروهای شیخ از مرز ترکیه تا ملک کندی تاختند و آنهمه فجایع بار آوردند، حکومت ارومیه نه تنها در حرکتهای اولیه شیخ که در قلمرو حکومت او بود کاری برای جلوگیری انجام نداد (نتوانست انجام بدهد) بعد از آن هم هیچ حرکتی برای تضعیف پشت جبهه شیخ نکرد بلکه بر عکس، بخش دیگر نیروی شیخ ارومیه را محاصره کردند.

 

رئیس قاراپاپاق می‌دانست اگر کمک یا راه علاج احتمالی بر او باشد باید از ناحیه حکومت سویوخ بلاغ اتخاذ شود. آنهم در یک مذاکره میان شاهزاده لطفعلی خان و با حضور محمد آغا مامش مشخص گردید که خود شاهزاده هراسناک و در اندیشه فرار است. او رئیس یک اردوی صرفاً نظامی نبود که به هر قیمت مقاومت و جانبازی نماید بلکه رئیس و مسئول مردم ایل و زن و کودک آنان بود، مسئول مردمی که در حال زندگی روزمره هستند.

 

شیخ عبید از اوضاع جبهه جنوب خبردار می‌شود، پسرش و حمزه آقا را به ماندن در سویوخ بلاغ امر می‌کند، او که سرمست از این قدرت باد آورده بود به نیروهای دولتی در جبهة جنوب که به میاندوآب و سویوخ بلاغ نزدیک می‌شدند، بهای چندانی نمی‌داد،  نیروهای حاضر در سویوخ بلاغ را برای دفع آنها کافی می‌دانست و گمان می‌کرد اگر در جبهه شمال آتش جنگ برافروزد حکومت مرکزی (تبریز) را مجبور خواهد کرد که متوجه شمال و مغرب دریاچه شود و طبعاً پشتیبانی نیروهای دولت در جنوب دچار ضعف خواهد شد و استادهای انگلیسی و آمریکائی نیز راهنمائیها و مشاوره‌های لازم را به خدمتش عرضه می‌داشتند.

 

در روز دوم پائیز شیخ محمد سعید از درویش‌های شیخ با 4000 تفنگدار مامور حمله به ارومیه می‌گردد سعید در قلعه «اسماعیل آقا» اردو می‌زند و خود شیخ پس از 7 روز از اشنویه که مقر فرماندهی اش بود با 7000 نفر دیگر حرکت می‌کند، بعضی‌ها همراهان شخص شیخ را سه هزار نفر نوشته‌اند، ظاهر امر نشان می‌دهد که رقم 7000 صحیح باشد و نیروی اصلی شیخ بیش از نیروی محمد سعید باشد، مرحوم تمدن به نقل از مجله اطلاعات، مجموع نیروهائی را که به ارومیه حمله کرده‌اند، 11000 نفر قید کرده است و می‌توان گفت منظور وی مجموع نیروهای شیخ در جبهه جنوب و شمال (هر دو) است لیکن در این صورت محققاً مجموع سواران و پیادگان و سیاهی لشکری که صرفاً برای غارت جمع شده بودند، تنها در جبهه جنوب به 10000 نفر می‌رسید و این رقم مورد تایید اسناد صحیح، می‌باشد.

 

غائله شیخ یکی از مقطع‌های مهم عشایر کرد ایران و عراق و ترکیه را باز می‌نمایاند، تا آن زمان عشایر کرد از جمعیت خیلی کمی برخوردار بودند که در گیر و دارهای دولتهای عثمانی و ایران و نیز در انواع گوناگون حوادث طبیعی و اجتماعی خصوصاً در نقل و انتقالات عشایری آنچه به چشم نمی‌خورد و حضور معتنابهی ندارد، عشایر کرد (عشایر کرد از سقز تا ماکو) هستند، جریان امور و حوادث نشان می‌دهد آنان آنقدر قلیل و کم بوده‌اند که گوئی میان دو دولت عثمانی و ایران اساساً غیر از عشایر و ایلات مختلف ترک کسی وجود ندارد.

 

غائله شیخ نشان می‌دهد از آغاز جنگهای روس و ایران (سال 1218 تا سال 1297) جمعیت اکراد به سرعت افزایش یافته است.

 

به قول جامعه شناسان چیزی بنام شیخ عبید و غائله اش از نظر «جبرهای اجتماعی» صدائی از این انفجار جمعیت است. روند افزایش مزبور ـ البته نه به سرعت، میان سالهای (18 ـ 1297) بل درنگ آمیز ـ همچنان ادامه دارد بطوری که عشایر کرد که زمانی تنها در ارتفاعات میان آرارات و زاگرس می‌زیستند به تدریج در جلگه‌های ماکو، خوی، سلماس، ارومیه، سلدوز و میاندوآب تا نزدیکی دریاچه و در مواردی تا لب دریاچه حضور زیستی پیدا کردند.

 

هنگامی که محور اقتصاد عمومی از «ملک» به «پول» و سرمایه چرخید و ناحیه‌های مرکزی ایران حتی حاشیه‌های کویر به سرزمینهای شمال و آذربایجان ترجیح داده شد، و پدیده مهاجرت پیش آمد، تاثیر خود را با یک روند خیلی طبیعی از قلل ارتفاعات مرزی شمالغرب تا کناره کویر بطور یکنواخت و با آهنگی مداوم گذاشت، و موجب گردید مناطق کردنشین که برای آن جمعیت افزون، تنگ و خفه کننده بود گشایش یابد.

 

شیخ ارومیه را محاصره می‌کند و از مردم شهر می‌خواهد که ذلیلانه تسلیم شوند، اقبال الدوله در مسافرت بوده، چه ضرورتی مهم او را به سفر کشانده معلوم نیست، مردم از شیخ سه روز مهلت می‌خواهند تا روز چهارم تسلیم شوند شیخ با دو روز موافقت می‌کند فردای آن روز خبردار می‌شود که اقبال الدوله از طرف سلماس عازم ارومیه است، آنگاه پی می‌برد که مهلت دو روزه برای همین بوده است وگرنه مردم شهر قصد تسلیم شدن ندارند، شخصی بنام محمد صدیق را با 2000 سوار مامور دستگیری اقبال الدوله می‌کند، محمد صدیق در کنار رودخانه «برادوست» کمین می‌کند افرادی را بر سر جاده می‌فرستد که آمدن اقبال را به او خبر دهند تا حمله کند، اقبال الدوله از ماجرا اطلاع می‌یابد و از راه دیگر (ساحل دریاچه) به سرعت خودش را به ارومیه می‌رساند و به تحکیم دروازه و قلعه می‌پردازد بزرگان شهر و روحانیون را جمع کرده و به تبادل نظر می‌پردازد.

 

تعدادی از انگلیسی‌ها و امریکائی‌ها در ارومیه بودند، از قبیل دکتر «کاکران» آمریکائی و همکارانش، کونسول انگلیس و دکتر پاکارد، اینان در مجمع فوق حاضر شده و سران شهر را از نیروی شیخ بیم می‌دهند، ابتدا غیر مستقیم و سپس به طور صریح از آنها می‌خواهند که تسلیم شوند والاّ همگی مانند مردم میاندوآب قتل عام خواهند شد.

 

جرج کرزن در «ایران و قضیه ایران» ـ جلد اول ـ می‌گوید: این شهر (ارومیه) که تا ده روز مقاومت نمود نجات خود را بیشتر مرهون مذاکره دکتر کوجران (کاکران) که از سران هیئت مذهبی آمریکا بود و با شیخ روابط دوستانه!! داشت می‌داند.

 

مرحوم تمدن می‌نویسد: در چنین موقعی دکتر کاکران بکار آمد و سبب نجات مسیونرها (رفقای خودش) و امنیت جمع کثیری در حدود 500 نفر مسیحی و مسلمان که در عمارت مسیونرها پناهنده شده بودند، گردید. پناهندگان و شهریها مدت 9 روز در محاصره اکراد بودند در همان موقع دکتر کاکران با مشاهده اینکه شهر در محاصره اکراد قرار گرفته تصمیم گرفت و پیغام اهالی را به شیخ عبیدالله برد و توانست کاری کند که با اهالی شهر و مردم خوش رفتاری و مدارا بنمایند و از این راه خدمت بزرگی در راه امنیت مردم انجام داد.

 

در این خاطرات همانطور که مرحوم تمدن از «مجله اطلاعات» نقل می‌کند، تصریح شده بر اینکه دکتر کاکران یکسال قبل از غائله با پسر شیخ و خود شیخ دوستی نزدیک و مراوده داشته است و بیماری شیخ را معالجه کرده است.

 

و نیز تصریح شده که در اثر رفت و آمد زیاد او به «نوچه» یکی از دهات شیخ در محلی بین ایران و ترکیه، مردم ارومیه نسبت به وی ظنین می‌شوند و او از ترس مردم با ملک قاسم میرزا «امیر تومان» تماس می‌گیرد و او نامه‌ای به ناصر الدین شاه می‌نویسد که مقرر شود تا دولت از مسیونهای آمریکائی در قبال مردم حمایت کند. بدیهی است آنچه مردم فکر می‌کردند صحیح بوده نه آنچه در بالا و نیز اول این خاطرات آمده.

 

کنسول انگلیس و دکتر پاکارد در ایام محاصره رسماً در میان مردم سخنرانی کرده و آنان را به تسلیم ترغیب می‌کردند و بسیار می‌ترسانیدند.

 

مجمعی که اقبال الدوله تشکیل داده بود یک هیئت 5 نفره از روحانیون و بزرگان شهر که کنسول انگلیس نیز به عنوان نفر ششم با آنان همراه شد، را به پیش شیخ فرستادند تا شاید دو روز دیگر از او مهلت بگیرند، شیخ می‌دانست شهریها با این طرح در انتظار رسیدن نیروی دولتی هستند به آنان گفت: فقط چند ساعت مهلت دارید که تسلیم شوید وگرنه به زور اسلحه شهر را فتح خواهم کرد.

 

اما اقبال الدوله همچنان مردم را تهییج می‌کرد و آنان را تشجیع می‌نمود، فعالیت خارجی‌های مذکور کار را بر اقبال الدوله سخت دشوار می‌کرد اما او همچنان در تشجیع مردم می‌کوشید.

 

شیخ هنگام غروب حمله را شروع کرد، به وقت اذان مغرب جنگ آغاز شد اما نیروی مهاجم به هر دروازه‌ای که رو می‌کرد، با آتش توپ روبرو می‌گردید، شب به پایان رسید و شیخ غیر از کشتته هائی از افراد خود چیزی از جنگ آن شب به دست نیاورد.

 

فردای آن روز (14 مهر) منصور پاشا کونسول عثمانی پرچم بر پشت بام خود به اهتزاز در آورد این کار تنها به خاطر ترسانیدن و تضعیف روحیه مردم بود چرا که شیخ در هیچ صورت و در هیچ شرایطی آسیبی به او نمی‌رسانید و نمی‌توانست برساند، زیرا خود ابزار تحریک شده آنها و سایر خارجی‌ها بود. آن روز گروهی از نیروی شیخ توانستند به بخشی از شهر نفوذ کنند، مردم شهر از جان کوشیدند، دو طرف در هم آمیخته دیگر تفنگ به کار نمی‌آمد، با نیزه و خنجر پیکر همدیگر را پاره می‌کردند، اما اکراد کاری از پیش نبردند.

 

در پایان آن روز شیخ طی نامه‌ای از اقبال الدوله خواست که تسلیم شود، اقبال با نامه‌ای خواسته او را رد کرد. جنگ تا 20 مهر به شدتی که از عجله شیخ برای تسخیر ارومیه ناشی می‌گشت ادامه داشت، روز 21 مهر نیروهای شیخ تا روستای «سیر» عقب نشینی کردند این شکست موجب تقویت روحی مردم شهر گردید.

 

کونسول انگلیس چون وضع را چنین دید، شم سیاسی بریتانی اش به او فهماند که پیروزی شیخ دیگر محال است، به فصل دوم ماموریت استعماریش پرداخت و با عجله به دیدار شیخ شتافت و آنچه لازم بود برای او شرح داد و با نامه‌ای از وی به پسرش عبدالقادر از طریق سلدوز به سویوخ بلاغ و سپس بناب رفت در آنجا به سعی و کوشش فراوان پرداخت تا شاید نیروهای دولتی را از ورود به سویوخ بلاغ باز دارد.

 

شیخ از مقر خود «کوه سیر» نامه هائی به اقبال الدوله نوشت و پاسخ آنها را دریافت کرد. این مکاتبات طرح ریزیهای کونسول بود که عملی می‌گشت که باصطلاح اقبال الدوله را خام کنند و به ناگهان حمله نمایند بر خلاف محتویات نامه ها، شیخ در بامداد 23 مهر (1297 هجری قمری) با تمام قوا و با تصمیم جزم حمله مجددی را آغاز کرد، مردم شهر مقاومت کردند، اکراد زمین گیر شدند و در آغاز شب عقب نشینی کردند.

 

تیمور پاشا با 600 مرد جنگی از ماکو حرکت کرده و در روز 24 مهر به حوالی قوشچی رسید، این موضوع به مثابه یک مائده آسمانی برای شیخ بود.

 

او که به مریدانش قول داده بود گلوله توپ را با دست خود در هوا خواهد گرفت، و اینک افراد لشکرش فهمیده‌اند که تسخیر ارومیه برای‌شان غیر ممکن است و ماندن در اردوگاه در نظرشان کار عبث و بی ثمری بود، و شیخ این روحیه را در مردمش حس می‌کرد و پی بهانه‌ای بود که کاری و حرکتی جدید برای اردو ایجاد کند وقتی که از آمدن پاشا خان مطلع گردید بی درنگ اردو را به قلعه اسماعیل آقا کشیده و راه را بر خان ماکو بست، طرفین 5 روز با هم جنگیدند و شیخ به عقب نشینی مجبور گردید و تا قلب ارتفاعات فرار کرد.

 

بر خلاف کوششهای کونسول انگلیس، اردوی دولتی در جنوب به سویوخ بلاغ رسید، پسر شیخ (شیخ عبدالقادر) و حمزه آغا در روز دوم آبان از طریق لاهیجان (فاصله سلدوز و پیران) خود را به اشنویه رساندند و پس از سه روز در ارتفاعات مرزی به شیخ پیوستند. امیر نظام (علاء الدوله) از تبریز به سویوخ بلاغ و لاهیجان و از آنجا به اشنو و ارومیه رفت، هنگام عبور از لاهیجان به پیشنهاد بیوک خان محمد آقا مامش را به عنوان مسئول حفاظت مرز از قله[2] «قادر» و سرچشمه رودخانه «گادار» تا قله[3] کوه «شیخان» و سر چشمه رود «بادین آباد» معین کرد و مقرر داشت که عشایر پیران نیز از وی اطاعت کنند و بیوک خان پشتیبان او باشد. بدین ترتیب «قلعه مهدی خان» در حوالی مرز که پایگاه نظارتی و نظامی مرزداران قره پاپاق بود به محمد آقا مامش تحویل داده شد.

 

بیوک خان نیک فهمیده بود که قضیه با زمان نقی خان و مهدی خان تفاوت دارد، جمعیت عشایر کرد آنچنان افزایش یافته که دیگر حضور قاراپاپاق بصورت افراد تفنگ دار در بین آنان در مرز، غیر ممکن و بی فایده است.

 

کارگزاران دولت و شخص علاء الدوله نیز به این موضوع وقوف کامل داشتند و لذا پیشنهاد بیوک خان را بی هیچ توضحیی پذیرفت. پیشنهاد مذکور قبلاً میان بیوک خان و محمد آقا مامش بررسی و طرح ریزی شده بود محمد آقا تمایلی به پذیرفتن مسئولیت مرز نداشت اما چون بیم داشت که به تاوان مشارکت در غائله شیخ مجازات شود، در حقیقت از بیوک خان می‌خواست در اولین برخورد که با علاء الدوله دارد شروع به گزارش کند و آن پیشنهاد را بی معطلی عرضه کند. محمد آقا دریافته بود که صرف شنیدن پیشنهاد، بر علاء الدوله تاثیر مثبتی خواهد داشت، شخصی که (احتمالاً) محکوم به محاکمه است اکنون به عنوان مؤثرترین خدمتگزار در منطقه مطرح می‌گردد، گو خود علاء الدوله نیز به‌اندازه محمد آقا مامش مشتری این مسئله بوده است.

 

بیوک خان در این غائله نه مدال دریافت کرد و نه مورد مواخذه قرار گرفت، گویا رفتا او از نظر تبریز نشینها نه محکوم بوده و نه مورد تمجید و تشویق، ولی پذیرش بی درنگ پیشنهاد او نشان می‌داد که مرکز رنجشی از او ندارد.

 

مرزداری تا مدتی بعهده محمد آقا مامش بود، بتدریج ضعف او در این امر ظاهر گردید، بیوک خان نیز از دنیا رفت و خواهیم دید که پس از چند سال مجدداً مسئولیت مرزداری طی حکمی به نجفقلی خان امیر تومان قره پاپاق سپرده می‌شود.

 

اسکندر خان پدر بیوک خان نایب اول آجودان باشی ناصر الدین شاه بوده است. مرکز نسبت به وی همیشه اطمینان داشته است و رفت و آمد مکرر او از طریق دریاچه و کناره‌های نیزاری آن به بناب و ساحل شرقی، در حین پیشروی نیروهای شیخ وضعیت فکری او را برای کارگزاران روشن کرده بود.

 


[1]. اخیراً دیداری از مدرسه مزبور داشتم متاسفانه این اثر باستانی را کلاً از بین برده اند.

 

[2]. به ارتفاع 3578 متر.

 

[3]. به ارتفاع 3051 متر.